تبليغاتX
منو قبول کن.همینجوری!!
قبل از هرکسی,خودت را ببخش.
۷ خوردنی در جمهوری اسلامی:

  • رأی
  • حق
  • گلوله
  • کتک
  • رکب
  • هلو(!)
  • ...!!(!!)

عید همگی مبارک!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط مهسا  | 

هر که در این بزم مقرب تر است                  جام طلا بیشترش می دهند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 11:48  توسط مهسا  | 

بزرگ شدن اتفاق است,اتفاقی نیست.
خدایا!
به من فرصتی بده تا با یک اتفاق بزرگ شوم,نه اتفاقی.
الهی آمین!
+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 14:20  توسط مهسا  | 

آنچه تو را نکشد ناخودآگاه غریبه ات می کند.

عذر تقصیر...

بازگشتم گرامی باد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:8  توسط مهسا  | 

گیرم که امروز تولدت است.گیرم که هر سال چله ی تابستان قُرُقِ جنابعالی است.گیرم که یک شمع هم به خروار شمعهای روی کیکت اضافه شد.اصلاً گیرم که تا پارسال زنگ می زدی برای عمو پورنگ٬" یه توپ دارم قلقلیه" می خواندی و امسال زنگ می زنی بی بی سی و ذکر مصیبت می خوانی.وقتی از پارسال این موقع تا امسال همین موقع هیچ کار مثبتی از خودت بروز نداده ای٬ وقتی بزرگترین افتخارت٬ کلفت تر شدنِ قطر توقعاتت است ٬وقتی کوچکترین حاجتِ امسالت٬ بزرگترینِ آنها در سال قبل بوده٬ معلوم است که این تولد و همه ی متعلقاتش کشک است.اصلاً واضح است که خودِ جنابعالی کشکی.
روزی می رسد که تنها سهمت از این همه سال "کشک بودن"٬ پشیمانی است.
سهم تو بیشتر از این حرفهاست...

پ.ن:متولد می شویم...
+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 8:59  توسط مهسا  | 

گاهی مثل یک پس گردنی می شوم و فرود می آیم بر پسِ گردنِ کسی که پسِ گردنم را خفت می گیرد و بی توجه به دست و پا زدنم٬برایم قِر و غمزه می آید.

                                                  ***

شنبه صبح
بلیت چی- به مناسبت شهادت٬ فیلمهای طنز به مدت ۲ سانس و فیلمهای نطنز(!) به مدت ۱ سانس نمایش داده نمی شوند.
یعنی به عبارتی ملت٬ معادلِ زمانِ ۲ سانسْ فیلم عزادارند و بعدش شنگول می شوند.به عبارت دیگر٬ ملت مِن بابِ تکلیف 2 سانس سینه می زنند و پس از ادای تکلیف نیاز به "تلطیف روحیه" دارند.به عبارت دیگرتر(!) فیفتی فیفتی.

                                                 ***

حالا که فکر می کنم ٬ ملتفت می شوم به آن پس گردنی هم نیازی نیست.
خانه از پای بست ویران است!

                                                 ***  

آب و هوای پارس عجب سفله پرور است     کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 18:50  توسط مهسا  | 

یک ریز حرفهای لوس و کشدار می زد.با لبخندی پت و پهن برایمان آرزوی  روزی سرشار از شادی می کرد.آن روز وقتی گفت مدتی در خدمت شما نیستم,با مادرم نفس راحت کشیدیم و زیر لب گفتیم:"خدا را شکر!"از آدمهای زیادی خجسته حرصم می گرفت.هر چند,هنوز هم می گیرد.
مجری بود.از آن مجری های بی خودی خوشحال که فقط به درد برنامه های سحری ماه رمضان می خورند.از آنها که یک صبح آفتابی عاشقشان می کند و یک زلزله ی نیم ریشتری در فلان جا,فارغ.
هوا آلوده بودو مدارس طبق معمول سنواتی تعطیل.از خوشحالی غیبت مجری مذکور براق شدم طرف تلویزیون. نبود,ولی عکس روبان زده اش همه ی صفحه را پر کرده بود.گفتند:"یک هواپیما حوالی اکباتان سقوط کرده و آقای مجری عزیز ما هم به تیر غیب گرفتار شده."

این قضیه هنوز که هنوز است برایم تازه است و هنوز که هنوز است,یادش که می افتم دماغم تیر می کشد.این مسلم است که مرگش تقصیر من نبود و چیزی که مسلم تر(!) است این است که وجدان من گاهی دایورت می شود روی یک دختر لوس احساساتی که تمام بدبختی های عالم طبیعت و حتی عالم بالا را از بد طینتی خودش می داند و بس.

القرض,این روزها دوباره نسبت به عده ای آن احساس "حرص" را دارم.حرصی با چاشنی کینه و با رگه های نفرت.نفرتی که عادی نیست و بوی مرگ می دهد واطمینان تام دارم که اگر این مرگ پیشامد کند,نه تنها وجدانم روی آن دخترک بی خاصیت دایورت نمی شود,بلکه خودش شخصا وارد عمل شده و برایم بندری می رود.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 15:32  توسط مهسا  | 

شنوندگان عزیز سلام,با یکی دیگر از برنامه های "تو خودت نمره ی بیستی " در خدمت شما هستیم.به شرکت کننده ی امروز سلام میکنیم.
-سلام.
-سلام جناب مجری.خسته نباشید.خواهر من خیلی شما رو دوست داره,می شه با شما صحبت کنه؟
-خانوم لطف می کنید خودتون رو معرفی کنید؟
-مهسا هستم از تهران.آقای مجری کمکم کنید من اولین باره به صورت رادیو در زنده هستم.یعنی به صورت زنده در رادیو.هول شدم.
-هول شدن نداره خانوم.20 سوالیه دیگه.شروع کنیم؟
-نه اجازه بدید.(صدای به هم زدن چیزی در لیوان )
-
-آماده ام
-۳  ۲   ۱
-....
-خانوم بفرمایید.
-چی رو؟
-سوالو دیگه.
-آهان بله.
1.تو جیب جا می شه؟
-خیر
2.جانداره؟
-خیر.
3.خوردنیه؟
-خیر.
4.کتاب جلد آبی قلم چی نیست؟
-خیر.
5.از وسایل خونه س؟
-خیر.
6.در محیط زیست پیدا می شه؟
-بله.
7.در آب یافت میشه؟
-بله.
8.گربه ماهی نیست؟
-خانوم گفتم جاندار نیست.
-خب مرده ش.
-نه خانوم.
9.خب مارماهی.
-خانوم اصلا ماهی نیست.
10.بله هول شدم.قورباغه نیست؟
-خانوم محترم اساسا حیوان نیست.من می گم نره,شما می گی بدوش؟
11.دوش نیست؟
-خانوم می گم در آبه.دوش کجاش در آبه؟
12.بله فکر کردم میگید توش آبه.نجات غریق نیست؟
-خیر.
13.به انسان سود می رسونه؟
-خیر
15.ضرر می رسونه؟
-خیر.
16.پس چی می رسونه؟
-خانوم من چمی دونم.
17.زباله ی بیمارستانیه؟
-خیر.
18.زباله ی کارخانه ای؟
-خیر.
19.میخ نیست؟
-خیر.
20.پس یکی از زره پوشان جنگ جهانی دومه.


(صدای کف)
(صدای کف)
(صدای کف)
(صدای شوک الکتریکی)
(صدای بوق مانیتور احیا)
-جناب مجری؟
-...

همشهري آنلاين:
يك زره‌پوش دوران جنگ جهاني دوم از رود دانوب كه از شهر هاينبورگ اتريش مي‌گذرد بيرون كشيده شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:12  توسط مهسا  | 

دلم که می گیرد,دست بر آسمان دراز می کنم تا ماه را بگیرم.یادم می افتد ماه هم  فریبی است خاموش و منجمد.
میان دست درازی و دست بر آسمان دراز کردن,تفاوت از زمین تا آسمان است.
دستم را پایین می آورم و دوباره دلم می گیرد.

مگو: "این آرزو خام است!"
مگو: "روح بشر همواره سرگردان و ناکام است."
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد;
وگر این آسمان درهم نمی ریزد;
بیا تا ما :"فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم."
به شادی"گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم"

تا بعد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:55  توسط مهسا  | 

5 دقیقه مانده به آغاز نیمه شب,
اتاق مهسا.
روز گندی بود.به خاطر یک ساعت گرسنگی زمین و زمان را به هم ریختم ولیکن بعد از رویت ظرف غذا جز اشمئزاز,لغتی به ذهنم متبادر نشد.حالا در 5 دقیقه مانده به نیمه شب,در اتاق مهسا,به فضای خالی روبه رویم خیره شده ام و فکر می کنم به راستی روز گندی بود.
مدتهاست وقتی کسی باید باشد,می بینم کسی نیست.
سرم ذق ذق می کند,به نیت "هیچ",با نیت "بی نیتی" حافظ را باز می کنم.تا آخر بیت هفتم وضعیت سفید است."زلفین تو" و "پروانه" و "شمع" و "مستان تو" و "میکده" و ... ناگهان ذق ذق سرم هشدار دهنده می شود و نورونهای مغزم انگار آبسه می کنند:

            محمود بود عاقبت کار درین راه

                                                   گر سر برود در سر سودای ایازم

دنیا یک باره بر سرم هوار می شود,انصاف نبود "حسن"ختام روز هم,مثل خودش این همه حسن داشته باشد.
حافظ!مثل خودش دروغ گفته باش.مثل خودش مرا به نمایندگی از کل ملت سر کار گذاشته باش.
حافظ!بگو که شوخی است.قول می دهم جنبه اش را داشته باشم!
قول...       

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:47  توسط مهسا  |